تبلیغات
عشق 1 طرفه
عشق 1 طرفه

زندگی،از تولد تا مرگ،فقط بازیه عشقه


گاهی فقط مرگ

به نام خدای برگ ، بوته و شاخه و گلبرگ

خدایی كه آفرید،پایانی را به نام مرگ

برگ های درختان سبز نیز مرگ را بی دلیل می چشند....

حال كه خسته ازغرور خورشید به درختی تكیه زدم  برگ های زیبایی سبز به هر وزش باد رقص كنان بر زمین و در مقابل چشمانم فرود می آیند.

اما بهتر از تاوان قلب شكسته مرا درخت نپردازد چرا كه من خود لایق مجازاتم.

مسیر غبار گرفته ی دشت را ،در حالی كه خورشید محكم به گوشم سیلی میزند طی می كنم،هر چند سیلی خورشید دردناك تر سیلی بی اعتنایی او نبود. در مسیر شاخه های در هم تنیده ی پیچك را بی آنكه خار های آن مرا بیازارد می كنم.و همان طور كه زمین را زیر پاهایم می چرخانم ریسمانی از شاخه های در هم تنیده می بافم.

چشمان زیبایش را اگر چه با من غریبه بود را تصور میكنم و خیره در نگاه ترك خورده ی او...

قطره قطره قطره، مسیر زیر پا گذاشته از خون مرا تا نقطه ی پایان دنبال میكند.

درخت بعدی را نیز دیدم!اما امیدوارم این برای من دلسوزی نكند.هرچند دلسوزی درخت سنگین تر از دلسوزی او نخواهد بود.

قدم هایم را تندتر و گام هایم را بلندتر بر می دارم،اما نمیدانم چرا هرچه نزدیكتر می شوم پاهایم خون را در خود جریان نمی دهند...

سستی پاهایم دهانم را نیز خشك گردانده.دستم را بر روی قلبم میگذارم و از شدت اظطراب پیراهنی كه از اشكهایم خیس شده را محكم با دستانم میفشارم، اما خون آنچنان دستانم را پر كرده كه نمی توانم خیسی پیراهنم را حس كنم.درد با فشار دستانم ،تمام آنرا فرا گرفت و دستانم نیز به سستی پاهایم اضافه شده است.

كاش میدانستم او نیز مرا دوست دارد غرق در افكار كهنه ام نسیم نشئت گرفته از شقایق های دشت را بر گونه های خیسم حس میكنم.

گام هایم متوقف و نگاهم به تنه ی تنومند درخت خیره می شود.

دستانم را لرزان به درخت نزدیك می كنم و با دلهره تنه ی خشن درخت را لمس میكنم.

اما خبری از خشونت نیست،چیزی كه من آنرا لمس میكنم حتی از ابریشم نیز نرم تر است.نمی دانم به خاطر بی حس شدن دستانم است یا به خاطر دلسوزی درخت...

هرچند دستان لطیف او طعم لطافت را به دستانم چشانده و دستانم جز لطافت دیگر با چیزی آشنا نیستند.

شاخه های بالای سرم را در حالی كه اشك گونه های خیسم را خیس تر میكند نگاه میكنم و بلاخره شاخه ای را كه بتواند مرا میان زمین و آسمان معلق نگاه دارد را می یابم.

دیگر توان تكان خوردن هم ندارم.گریه امانم را بریده....

تمام خاطره هایم را در ذهن خسته ام مرور می كنم  و در حالی كه اشك میریزم لبخند میزنم.

شاخه های كوچك را تا برای رسیدن به شاخه ای كه میخواهد وجودم را تحمل كند ،به سختی پشت سر می گذارم.

كاش میدانستم كه می توانست تمام باور هایم را باور داشته باشد و لحظه ای برای من زندگی كند...

همانطور كه دستانم را دراز می كنم تا ریسمان بافته شده را بر روی شاخه ببندم،سردی گریه آسمان وجودم را بی حس میكند...

حالا خورشید، غرورش را پشت ابرهای گریان برده، كه میدانم باعث می شود كه كسی جای مرا نیابد...

حلقه ای از مرگ را ، كه رمان تلخ زندگی ام را می خواهد ،بی درنگ به دور گردنم می اندازم و برای او آرزوی بهترین ها را می كنم...

كم كم زمانی می رسد كه زندگی ام را به تمام خاطره هایم ببخشم و از دنیا وداع كنم...

البته او خوشحال تر از جدایی از من زندگی خواهد كرد...

سكوت... سكوت ... سكوت...

حالا آخرین حركت را پاهایم خواهند كرد....

... بدرود


دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 توسط امین | نظرات ()



زندگی مثل یه شب بارونیه...
بعضی ها از پشت پنجره می بیننش...
بعضی ها از ترس خیس شدن از کنار بخاری تکون نمی خورن...
بعضی ها زیر اشکای آسمون میرن تا خیس بشن...چرا؟
بعضی ها هم خودشونو به خواب میزنن و فقط صداشو میشنون...
تو چی؟ تو بارون زندگیتو چطور دیدی؟
بنظرت کدومشون بیشتر لذت بردن؟

aminxpk@yahoo.com

عکس های عاشقانه
قطعه ی ادبی
شعر عاشقانه
تا دلتنگی
عمومی
عشق

امین

اگه کسی دلتو بشکونه چیکار میکنی؟





بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

Blog Skin

دانلود فیلم

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار

تحلیل آمار سایت و وبلاگ